از وقتی که یک دختربچه بودم، به من — مستقیم و غیرمستقیم — یاد داده بودند که زنها باید زیبا باشند.
الگوی ما در بچگی پرنسسهای زیبایی بودند که مردها دنبالشان بودند و دوستشان داشتند.
این پرنسسها هر چیزی که ما خواستیم را در خود داشتند: صورتی ایدآل، زندگیای ایدآل، همسری ایدآل.
به مرور زمان این مسئله که ظاهر مهمترین چیز است به تاروپود ما رسوخ کرد و کمکم شروع کردیم به مقایسه کردن خودمان با همهی آن زنان زیبایی که در تلویزیون و سینما میدیدیم، زنهایی که کلی آرایش روی صورتشان بود، آن عکسهای روتوششده از مدلها در مجلات. متوجه شدیم که ما در مقایسه با آن زنها بویی از زیبایی نبردهایم و اعتمادبهنفسمان به کلی ویران شد.
در آن سن کم برای زندگی کردن مطابق با تصویر ذهنیای که از خودمان وارد مغزمان کرده بودند، تمام تلاشمان را برای زیباتر شدن میکردیم. موهامان را صاف میکردیم، آنقدر آرایش میکردیم که حتی خودمان هم جلوی آینه خودمان را نمیشناختیم و آگاهانه لباسهایی انتخاب میکردیم که بدنمان را به خوبی نشان میداد. قسمت زیادی از انرژیمان برای زیبا به نظر رسیدن صرف میشد، برای زندگی کردن با تصویری که متاسفانه در کودکی برایمان نقاشی شده بود.
با اینحال باز هم راضی نبودیم.
موضوع این است که هرچقدر هم که سخت تلاش کنید، نخواهید توانست با ساعتها آرایش و گریم حرفهای رقابت کنید، با فتوشاپ هم همینطور. ولی یادگیری این درس برایمان گران تمام شد.
خُب الان باید چکار کنیم؟ چطور باید با آن صدای داخل ذهنمان که مرتب میگوید چون بهاندازهی کافی زیبا نیستیم پس بهدردنخور و شکستخورده هستیم مقابله کنیم؟
میدانم که همهی ما انسانها سطح استانداردی از زیبایی را دوست داریم ولی آیا همهی انسان بودن همین است؟
خیلی لاغر، خیلی چاق، خیلی روشن، خیلی تیره، خیلی قدبلند، خیلی قدکوتاه؟ این تعریفی است که کل زندگی از خودمان داریم؟
خیلی باهوش، خیلی قوی، بااعتمادبهنفس، شجاع، ماجراجو و مهربان پس چی؟
این وظیفهی دیگران نیست که شما را تعریف کنند. وظیفهی خودتان است. به این دلیل خودمان را روی مقیاس زشت تا زیبا ارزیابی میکنیم که این ارزیابی ارزشِ فردی از سنین کودکی در ذهن ما حک شده است. ولی میتوانیم با مداومت، پشتکار و تلاش آگاهانه دیدگاهمان را نسبت به خودمان
منبع
:: بازدید از این مطلب : 155
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0